شــــــــــــــبنم عشق
زنــدگـی انســان مانند شبنمی اســت که از بـرگ گلـی می لغـزد و فـرو می چکــد
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/۳۱ توسط شبنم دل | نظرات ()

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/۱٦ توسط شبنم دل | نظرات ()

خسته ام دیگر از نبودن های باید و بودن های نباید

خسته ام از چهره های مهربان خیر خواه وباطن های پلید

خسته ام از صورتهای معصوم بی گناه بر سیرتهای گناهکار

خسته ام از مردمی که درد تن دارند.و همه مشتاق میوه های ممنوعه

خسته ام هرگاه خندیدم فاحشه دیدندم و انگاه که متفکر شدم امل

خسته ام از واژه هائی که دیگر هیچ یک معنای خود را نمی دهند.

خسته ام از معانی که در زمان گمشده اند.از رزایلی که نا جوانمردانه لباس

فضیلت به تن کردند.

خسته ام از جماعتی تمام هنرشان فتح باغ همسایه است.

هیچکس زحمت اباد کردن باغ خود را نمی کشد.

بودن یا نبودن مسئله اینست ؟

خفتن ، مردن ، شاید هم خواب دیدن

بیدار شده ام در زمانی بیگاه

مثل اصحاب کهف گوئی از خوابی 300 نه 3000ساله برخواسته ام.

این مردمان چگونه اینچنین جوهر عوض کردند گوئی همه یک شبه مرده اند و دوباره

بجای گل از لجن افریده شده اند.

مانده ام در سٍر بودنم در جهانی که طالب من نیست چون جانوری از عصر عتیق

در میانه ی این هجمه سنگین وا مانده ام

این مردمان کی خدای را از عرش پائین اوردند و در جیب کیفشان جای دادند؟؟؟

کی همه ایات الهی شعرشدند. و همه معانی خودرا از دست دادند؟؟؟؟

دراین بیگاه توان گفتن ندارم

آآآآآآآآآآآآآآی انسانها سکوت مرا ربوده است. چون دیوی سیاه سکوت مرا ربوده است

دیگر حتی نام خودرا نمی توانم به زبان بیاورم.

آه سرد شده است همدم روزهایم و اشک گرم هم اعوش شبهایم

خدایا تو را به کلمات نور سوگند ،اینبار که عزرائیل را به قبض روحی فرستادی بگو بیاید

این جامانده را از زندان دیو سکوت برهاند...و نامش را فریاد برند تا بند بندش از هم

گسسته شود چون گردی بر بال باد بر باد شود تا ازین بودن بی هنگام بی سرنجام برهد

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/۳ توسط شبنم دل | نظرات ()

دوستان خوبم این بار چند تصویر از نقاشی های زیبا بروی پر

انجام شده

میذارم امیدوارم خوشتون بیادخیال باطل



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱/٢٦ توسط شبنم دل | نظرات ()
 
همسر دوک کاونتری انگلیس زنی خیلی محبوب و محترم بود.
 

دیلی میل نوشت: وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که باعث

بدبختی مردم شده بود،را مشاهده کرد،

اصرار زیادی کرد به شوهرش که مالیات رو کم کنه ولی شوهرش از این

 

کار سرباز می‌زد.

بالاخره شوهرش یه شرط گذاشت،

گفت اگر بر هنه دور تا دور شهر بگردی من مالیات رو کم می کنم.

گودیوا قبول می‌کنه. 

خبرش در شهر می‌پیچد، گودیوا سوار یک اسب در حالی که همه‌ی

پوشش بدنش موهای ریخته شده روی سینه‌اش بود در شهر چرخید،

ولی مردم شهر به احترامش اون روز، هیچکدوم از خانه بیرون نیامدند

و تمام درها و پنجره‌ها رو هم بستند

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱/٢٤ توسط شبنم دل | نظرات ()

بیا برویم روبروی باد شمال


آنسوی پرچین گریه ها سرپناهی خیس از مژه های ماه را بلدم که

بیراهه ی دریا نیست.

دیگر ازین همه سلام ضبط شده در اداب لاجرم خسته ام؛ بیا برویم

آنسوی هرچه حرف و حدیث امروزه است همیشه سکوتی برای 

ارامش و فراموشی ما باقیست.

می توانیم بدون تکلم خاطره ای حتی کامل شویم

می توانی دمی در برایر جهان با یک واژه ساده قناعت کنیم

من خودم هستم بیخود این آینه را روبروی خاطره نگیر هیج اتفاق خاصی

رخ نداده است

تنها شبی هفت ساله خوابیدم

 

............... و بامدادان هزارساله برخواستم


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱/۱۸ توسط شبنم دل | نظرات ()

شمـع وجود فاطمـه سوسو گرفتـه است

شب با سکوت بغض علی خو گرفته است

 

آتـش گـرفت جـان علی با شرار آه

وقتی که از ولی خدا رو گرفته است

 

در دست ناتوان خودش بعد ماجرا

این بار چندم است که جارو گرفته است

 

قلب تمام ارض و سماوات و عرش و فرش

یک جـا بـرای غـربـت بـانو گـرفته است

 

حـتی وجـود میخ و در و تـازیـانـه ها

عطر و مشام از گل شب بو گرفته است

 

بـا ازدحـام مـوج مخـالف بیـا ببین

کشتی عمر فاطمه پهلو گرفته است


مردی که بدر و خیبر و خندق حماسه ساخت

سـر در بغــل گـرفتــه و زانــو گـرفـته است

مجید لشکری 


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.